خلّاقیت را می‌توان آموزش داد / نخست تجربۀ جهان‌ درون و سپس تجربۀ جهان بیرون / از آبستراکشن به طبیعت‌نگاری

استاد غلامحسین نامی، نقّاش و مدرّس برجسته‌ی هنر در عرصه visual art، عصر روز دوم خرداد ۱۳۹۶، در موسسه فضا به طرح و تشریح دانش و تجربیّات خود پیرامون «آموزش خلّاقیت هنری» پرداخت. متن زیر بخش نخست از گفته‌های استاد نامی است:

Untitled-4بحث امروز پیرامون آموزش و ارتباط آن با خلاقیّت است. در قدیم گفته می‌شد که خلاقیّت، آموزش‌‌دادنی نیست، زیرا داشته‌ای ذاتی و فطری است. امّا امروز می‌بینیم که به واقع چنین نیست و خلاقیّت آموزش‌پذیر است. اگرچه بی‌تردید هیچ‌کسی نمی‌تواند آن لحظه‌ی خلق‌کردن را به دیگری بیاموزد، امّا راه رسیدن به خلاقیّت کاملاً آموزش‌دادنی و مسیر این آموزش، بسیار دقیق و نتیجه‌بخش است. جریان خلاقیّت در هنر در حقیقت فرآیند عملکرد ذهن هنرمند است در رابطه با دریافت‌های همه‌جانبه‌ی او از جهان پیرامونش. اصولاً ایده‌ای را که هر هنرمندی برای دست‌زدن به خلاقیّت، برمی‌گزیند، نه چنان است که از آسمان آمده باشد، بل در زمینه‌ی همین دریافت‌های فردی و ذهنی‌ هنرمند از جهان پیرامونش قرار دارد. همین دریافت‌ها، توانایی‌ها و ذخیره‌های ذهنی هنرمندان است که تفاوت‌های میان‌شان را ایجاد می‌کند؛ چنین که توانایی‌ها و ذخیره‌های ذهنی یک فرد مشخص به گونه‌ای است که وقتی با جهان پیرامونش برخورد می‌کند، دریافت‌های بسیار قوی و موثرتری نسبت به فردی دیگر دارد که ذخیره‌های ذهنی او ضعیف‌تر هستند.

در این فرصت قصد دارم بخشی از عملکرد و تجربیّات آموزشی خودم را که طی بیش از ۵۰ سال کار معلّمی کسب کرده‌ام، گزارش دهم. در حدود ۲۰ سال پیش، در امریکا به تصادف با یک مرکز آموزشی آزاد هنر برای نوجوانان برخورد کردم؛ یک مرکز خصوصی که زیر نظارت و حمایت دولت آمریکا فعّالیت می‌کرد. شاگردان این مؤسسه که بین ۱۰ تا ۱۵ سال سن داشتند، بخصوص طراحی و نقاشی می‌آموختند. در مواجهه‌ی نخستم با این مرکز انتظار داشتم روال کار مانند هر آموزشگاه نقاشی دیگری با تدریس دروس‌ کلاسیک و آکادمیک طراحی و نقاشی، دنبال شود که چنین نبود. از رئیس آن مرکز پرسیدم که با چه شیوه‌ای این اصل مهم و نخستین هنرهای دیداری (visual art) که تربیت نگاه و بینش هنرمند به طبیعت و جهان است، آموزش داده می‌شود؛ اصلی که برای دستیابی هنرجویان به آن، از سوی استادان قدیم هنر اصرار و تاکید مداومی بر طراحی و مطالعه‌ی دقیق طبیعت و تناسبات آن ابراز می‌شد. رئیس مرکز مرا به سوی یک سالن بزرگ راهنمایی کرد که در وسط آن چندین میز بزرگ و دورتادور سالن حجم زیادی از رنگ‌ها، قلمو‌ها، کاردک‌ها و بسیاری دیگر ابزارهای نقاشی و طراحی قرار داده شده بودند. او به من گفت تمامی شاگردان از جلسه‌ی نخست به این سالن هدایت می‌شوند و مقابل این مجموعه وسایلی که بعضاً برای بسیاری‌شان ناشناخته و ناآشنا هستند، قرار می‌گیرند و از آنها خواسته می‌شود هر آنچه می‌خواهند، انجام دهند. بر دیوارهای سالن نیز متعدد آثار نقاشی و طراحیِ شاگردان نصب شده بود که بعضی‌هاشان به‌واقع آبستره‌هایی چندان زیبا و کامل بودند که می‌شد امضای هنرمندان مشهور نقاشی آبستره را زیر آنها خیال کرد. مدیر این مرکز توضیح داد که در طول یک ترم آموزشی، وسایل این سالن در چندین نوبت عوض می‌شود و به جای‌شان ابزارها و انواع مواد جدید در اختیار شاگردان قرار می‌گیرد و جز این مجموعه، فضای کلاس همواره توسط موسیقی‌های مختلف هدایت می‌شود. او ادامه داد که در پایان دوره‌ی نخست، آثار خلق‌شده در حضور خود هنرجویان بررسی و از آنها سؤال می‌شود که خودشان کدام کار یا کدام بخش از کارشان را بیشتر دوست دارد و می‌پسندند و غالباً مشاهده می‌شود که در برابر این سؤال، هنرجویان – شاید ناخودآگاه – به طبیعت فکر می‌کنند و آن بخش از کار را که مثلاً به یک ابر، یک درخت یا یک کوه مانند است، انتخاب می‌کنند. این بخش‌ها بریده می‌شوند و در کادری مجزّا قرار می‌گیرند و در قدم بعدی مجموعه‌ی این دیتل‌ها بر روی یک پرده و مقابل نگاه جمع شاگردان، نمایش داده می‌شوند تا یک‌یک نقد ‌شوند. سپس استادان ما از هر یک از شاگردان می‌خواهند تا طی مدتی مشخص تلاش کنند تا آن بخش برگزیده از کارشان را – که پیشتر گفته ‌شد بیش و کم به یک شکل طبیعی مانند می‌نموده – بیش از پیش به آن شکل طبیعی شبیه کنند و اینچنین برای این شاگردان، مسیر هنرمندان قدیم که از طبیعت‌نگاری به آبستراکشن بود، بصورت معکوس طی می‌شود.

شاگردان این مرکز می‌بایست از آبستراکشن به طبیعت‌نگاری برسند. یعنی عوض آنکه هنرجو در چارچوب‌هایی بسیار محکم و گاهی ناگوار محدود شود – چنانکه مثلاً شیوه‌ی استاد حیدریان در دانشکده هنرهای زیبا بود – او طبیعت را از طریق ذهن خود می‌شناسد. از اینرو چنین می‌گویم که خلاقیّت در هنر فرآیند عملکرد ذهن هنرمند است در رابطه با دریافت‌های همه‌جانبه‌ی حسّی او از جهان پیرامونش. این دریافت‌ها برای یک هنرمندِ Visual art – برخلاف آنچه در ظاهر می‌نمایند – تنها به دریافت‌های دیداری محدود نمی‌شوند، بل بوییدن، لمسیدن، شنیدن و چشیدن همگی در خلق یک اثر تجسّمی تاثیرگذار هستند. در توضیح این دعوی چنین تصوّر کنید که مقابل یک دشت پر از لاله ایستاده‌اید و می‌خواهید یک تابلو از آن بسازید؛ شما مشغول نقاشی می‌شوید در حالی که بوی گلها را در مشام دارید. حال تصور کنید کسی مقابل یک برکه‌ی بوی‌ناک نشسته و همچنان که بوهای ناخوشایند را استشمام می‌کند، مشغول ساختن یک نقاشی است. بی‌تردید این دو کار از همه نظر (چه رنگ، چه بافت، چه کمپوزیسیون و …) تفاوت چشمگیر با هم خواهند داشت.

رئیس آن مرکز آموزشی همچنین توضیح داد که پس از ترم دوم، شاگردان یک تور طبیعت‌گردی را تجربه می‌کنند که در آن به هر یک از شاگردان یک دوربین عکاسی داده می‌شود و آنها موظف می‌شوند از طبیعت عکاسی کنند. همین عکس‌ها به‌روشنی به ما نشان می‌دهند که مسیر آموزشیِ طی‌شده تا چه اندازه توانسته است در ژرفا بخشیدن به دید و نگرش هنرجویان به اشکال طبیعت، موفّق و مؤثر عمل کرده است. در مرحله‌ی بعدی از میان مجموعه عکس‌های موجود، تعدادی برای طراحی انتخاب می‌شوند و شاگردان موظف می‌شوند آنها را کپی کنند و همین جاست که هنرجو آموختن جزئیاتِ تکنیک‌های طبیعت‌نگاری را آغاز می‌کند.

این مرکز مجموعه‌ی آموزش‌های خود را در ۴ ترم ارائه می‌کرد و در پایان دوره، کاتالوگ‌هایی از آثار خلق‌شده به چاپ می‌رساند. براساس آنچه در این کاتالوگ‌ها دیدم، به جرئت می‌توانم بگویم که خلاقیّت مشهود در آن آثار، مرتبه‌ا‌ی بس رفیع‌تر از آثار فارغ‌التحصیلان نقاشی در ایران که ۴ سال در دانشگاه آموزش می‌بینند، داشتند.

431817760_85242

مراحل آفرینش اثر هنری/ مسیر خلاقیّت

در این بخش پیرامون مسیری که خلاقیّت یک هنرمند – از نخستین جرقه‌ها در ذهن او تا به ظهوررسیدنش در اثر هنری- طی می‌کند، سخن خواهم گفت. اگر یک مثلث را در نظر بگیریم، رأس بالای مثلث «مرحله‌ی دریافت» است، مرحله‌ای که در آن هنرمند انباشتی از دریافت‌هایش از جهان پیرامون را تدارک می‌بیند و ذخیره می‌کند تا در مسیر خلاقیّت از آن میان انتخاب کند. این دریافت‌ها شامل ادراکات حسّی پنجگانه از جهان عینی بیرونی هستند. رأس دوم مثلث را مرحله تحلیل تشکیل می‌دهد. این مرحله را به تعبیری «انبار ذهن» می‌نامم و جایگاه خاطرات، ناخودآگاهی، رؤیاها، آرزوها، معنویت، دانش و معرفت است. هر آنچه در مرحله‌ی دریافت، دیده و شنیده و … شده است به مرحله تحلیل وارد می‌شود. مثلاً یک گل سرخ را که هنرمند در جهان پیرامون دیده و حال می‌خواهد یک تابلو از آن بسازد، دریافت‌هایش از گل سرخ را به انبار ذهن (مرحله تحلیل) وارد می‌کند و در آنجا آن دریافت‌ها را در مواجهه و اختلاط با عناصر پیش‌گفته (خاطرات، رؤیاها، آرزوها و …) قرار می‌دهد و در آنجا آن دریافت، بسته به ارزش و توان هر یک از عناصر مرحله تحلیل از آن عنصر تاثیر می‌پذیرد. مثلاً اگر در این انبار ذهن، عنصر خاطره قوی‌تر از عناصر آرزو و معنویت و معرفت و … باشد، بلافاصله آن خاطره بر روی این دریافت تأثیر می‌گذارد و شکل، رنگ، فرم و تناسبات آن گل سرخ را دگرگون و متفاوت از صورت دریافتی آن می‌کند.

این شکل دگرگون‌شده از دریافت، به مرحله آفرینش وارد می‌شود که رأس سوم از مثلث خلاقیّت را تشکیل می‌دهد. این مرحله محتوی از جمله تمامی مسائلی است که در آکادمی‌های مختلف هنر ارائه می‌شوند: مبانی هنر، تاریخ هنر، شناخت مواد و ابزار، شناخت تکنیک و روش، درک عنصر زمان در اثر آفریده‌شده، توان نوآوری، شهامت ساختارشکنی (که به اعتقاد من یکی از عناصر تعیین‌کننده‌ در یک اثر خلّاق است) و سرآخر الهام و شهود (که توسط هر کسی دریافت نمی‌شود). آنچه را که از مرحله آفرینش بیرون می‌آید، اثر خلّاقه می‌نامیم.

جز اینها شماری از عوامل مهم در پیروزی خلّاقیت هنری، به اعتقاد من چنین می‌توانند بود:

  • تفکّر خلّاق
  • آگاهی به مبانی هنر
  • پیروی از احساس آموخته. احساس آموخته، احساسی است که در نتیجه‌ی تمامی ممارست‌های هنرمند در یادگیری و درک هر آنچه که از آموزش‌ها، دریافت‌ها و تجربه‌هایش از سر گذرانده است، حاصل می‌شود. احساسی که حتی از منطق و اصول منطقی هم آموخته است امّا در لحظه‌ی بی‌قراری خلق اثر هنری، می‌خواهد بی‌اعتنا به تمامی این آموخته‌ها کار کند و در عین حال اطمینان داشته باشد که تمامی آنها در کارش حضور دارند. به تعبیر دیگر اگر از حیات احساسی در برابر حیات منطقی سخن بگوییم، احساس آموخته را می‌توانیم محصول حضور منطق در احساس بدانیم.
  • رهایی و ساختارشکنی و فرار از چارچوب‌ها
  • همگامی با زمان

از دیدن و نگریستن گفتیم که با نگاه کردن بسیار متفاوت است. نگریستن، ادراک خلوص چیزها (که در ظاهر نمی‌توان دیدشان) و بیانگر منش هستی مطلق چیزهاست و پل‌ کله در همین باره است که می‌گوید: «هنر دیدنی‌ها را بیان نمی‌کند، بلکه آنچه را که نادیدنی است قابل دیدن می‌کند.» ما جهان را با تصویر به تصوّر در می‌آوریم.

اگرچه ماحصل کار یک هنرمندِ Visual Art، تصویر است و او برای بیان سخن خلّاقه‌اش، در نهایت به تصویر متوسّل می‌شود. چنانکه از هیدگر داریم: «آنچه دوران مدرن را از دوره‌های دیگر متمایز می‌کند، این است که در دوران مدرن، جهان یکسر تبدیل به تصویر شده است.» امّا این بدان معنا نیست که هنرمند مکان و فضا را بر اساس اشکال بیرونی آنها می‌بیند. هنرمند در داخل مکان و زمان زندگی می‌کند و غوطه‌ور می‌شود و جهان او نه در مقابلش بلکه پیرامون او گسترده شده است.

آنچه درباره مراحل سه‌گانه آفرینش یک اثر هنری گفته شد، در عمل به صورت تلاشی یگانه و غیر قابل تفکیک انجام می‌شود. اگرچه هنرمند ممکن است در روند آفرینش هنر، همیشه از مرحله نخستشروع نکند و مراحل دیگر را برای آغاز آفرینش برگزیند و یا در آغاز راه، پس از طی مراحلی، بازگشت کند و مرحله دیگری را انتخاب کند. ممکن است از مرحله سوم یعنی با انتخاب مواد و مصالح و تمرکز حواس خود بر آنها و تلاش بازی‌گونه و مقدماتی با ابزار و وسایل کار، دست به آفرینش اثر هنری خود بزند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *