در میدان فرمان‌کاران و هنرآوران تخت‌جمشید

در نشست تخصصی «بنای تخت‌جمشید اثر حاکمان یا هنرمندان؟» که از سوی پژوهشکده هنر در فرهنگستان هنر عصر روز دوشنبه ۱۶ اسفندماه ۱۳۹۵ برگزار شد، دکتر محمدمنصور فلامکی، در کنار دکتر محمدتقی ایمان‌پور و دکتر عسکر بهرامی به بیان مباحث خود پرداخت. متن زیر مختصری از گفته‌های وی است:

banaye-takhte-jamsid-asare-hakean-ya-honarmandanمعتقدم در مواجهه با چیزی که نمی‌دانیم بهتر آن است که پرسش کنیم تا درباره‌اش اظهار نظر. تخت‌جمشید یکی از ابزارهای بسیار جدّی برای بازشناسی فرهنگ و تمدّن ایران و بیش از این روابط انسانی‌ای که ما در کشورمان داشته‌ایم، است؛ روابطی که دو سر اصلی داشته‌اند: یک سر در ژرفای زمین و سر دیگر در بلندای آسمان. این روابط و این فضا را ما همواره زندگی کرده‌ایم و هر بار که چیزی را آفریده‌ایم به صورت مستقیم یا غیرمستقیم بحث‌مان را در این زمینه‌ برده‌ایم که چگونه تک‌انسان‌ها تکلیف‌شان را با خدای خودشان روشن می‌کنند. اینجا پیداست که به شخصیت‌های ارجمندی می‌رسیم که به هر حال عهده‌دار وظایفی شده‌اند که یا خود و یا دیگران برای‌شان تعیین کرده‌اند و یا از اساس این وظایف را به ارث برده‌اند که قاعدتاً مطالبی ارجح بر آنچه خود می‌دانیم را برای‌مان اظهار می‌کنند.

پیش از طرح پرسش‌هایم یادداشتی درباره عنوان این سمینار (بنای تخت‌‌جمشید اثر حاکمان یا هنرمندان؟) ارائه می‌دهم. من این عنوان را نمی‌توانم پذیرا باشم زیرا در دوران پیش از اسلام کشورمان حاکم نمی‌بینیم. همچنین در آن دوران نمی‌توانم از «هنرمندان» سخن بگویم، چه آنکه هنرمند کسی است که ظاهراً از راه بدست‌دادن هنر خود ارتزاق کند. در مقابل کسانی را داریم که شاغل هستند و کار هنری هم می‌دانند. کار ایشان را از آنجا که ارزش معنوی فراوان دارد، بی آنکه درباره‌شان تعمق کرده باشیم در رده‌ی آثار هنرمندان قرار می‌دهیم و این موضوع برای من پذیرفتنی نیست. اما گزارش من درباره‌ی «فرمان‌کاران و هنرآوران» است. ما نمی‌توانیم در دورانی که بهره‌مند از رواج ارزش‌هایی عالی و بهینه بوده است، حاکم یا فرمان‌گذار داشته باشیم. بلکه فرمان‌آورانی داشته‌ایم که در بستر یک فضای علمی و توانمند، آموزش دیده‌اند تا مدیریت در سطح کشوری را بر عهده گیرد.نام این فرمان‌آوران اگرچه شاهنشاه بوده اما نام دیگری هم می‌توانستند داشته باشند.

347970317_Largethumیادآوری کنم که دکتر مجتبایی کتاب ارجمندی زیر عنوان «شاهی آرمانی و شهر آرمانی افلاطون» را نوشته‌اند که دارای شاخص صراحت و صداقت نویسنده است. در آن کتاب عنوان می‌شود که کسانی که به درجه شاهی می‌رسیده‌اند، در نهایت امر در سنجش با طریقه‌ی بزرگ‌شدن آدمهای دیگر چه کسانی بوده‌اند؟ آیا کسانی بودند که بیش از دیگران از خداوند خوشی و لذت گرفته‌اند یا آنکه وظایف بسیار سنگینی داشته و مجبور بوده‌اند مهارت بسیاری را که مختص یک انسان والاست (از جمله شهامت و جرئت درافتادن با هر کس دیگری که مدعی سلطه باشد)، تعلیم دیده باشد. چه آنکه آن شاهزاده نه به خود بلکه به فضای متمدّنی متعلق بوده است که این فضا در نهایت یک سر در آسمان و سر دیگر در ژرفای زمین داشته است. یک چنین فیگور اجتماعی را ما نمی‌توانیم با هر حاکم دیگری که نظیر آن را در رم باستان، یونان باستان و حتی میان مغولها می‌یابیم، قیاس کنیم. بنابراین اگر بخواهیم به ریشه‌ی قضایا بنگریم، ما کسی را به عنوان حاکم نداشته‌ایم؛ حاکم به معنی حکم‌گذارنده در هر زمینه‌ای و بی‌هیچ حدّی. اما کسی را داشته‌ایم که چون مسئولیت اداره‌ی کشوری پنهاور را بر عهده می‌گرفته، موظف می‌شده زمینه‌ و شرایط به دنیاآوردن و پرورش‌دادن کارها را مطابق وظیفه‌اش از دیگران بخواهد الزامی نبوده که خود او مثلاً نظر هنرمندانه بدهد. اینگونه خود آن فرد، نه حاکم و نه فرمان‌گذار نیست. بلکه خود دریافت‌کننده‌ی فرمانی است که ریشه نه در شخص شاه دارد و نه در کسانی که آن فرمان را به اجرا می‌برند؛ فرمانی که ریشه در فضای نظم‌یافته و متعهد به ارزش‌های انسانی- اخلاقی- الهی-دینی دارد.

همچنین اگر اینگونه به هنرمندان دوران پیش‌گفته بنگریم و بگوییم آنان کسانی بودند که فرمان دریافتی را به فضای فکری خود می‌بردند و با هر آنچه در زبان روزمره آن را وجدان هنری، وجدان حرفه‌ای و … می‌‌خوانیم، می‌آمیزند تا به نتیجه‌ای مقبول برسند و اگر هم نتیجه‌ای نامقبول حاصل می‌شد، طرف حساب آنها در درجه‌ی نخست هم‌قطارانش بوده‌اند و پس از آن شاهان.

بنابراین ما درباره‌ی جامعه‌ای سخن می‌گوییم که دارای نظامی است که آن نظام بر اصول متّکی است و نه بر شخص. پادشاهان هخامنشی بویژه کسانی بودند که خدمت‌گزار مطلق آدمیانی بودند که ظاهراً بر آنها حکومت می‌کرده‌اند، اما من معتقدم که کار آنها نه حکومت بلکه مدیریت بوده است. زیرا دلیلی ندارد که یک انسانِ ساکن در یک فضای مدنی معیّن (شاه) به همه‌ی حقوقی که به او متعلق بوده است، آنقدر مسلط باشد که بتواند اگر در هر جای دیگری جز جای روزمره‌ی او قرارش دهند، پاسخگویی کند. این موضوع را عملاً امروز هم می‌بینیم. بنابراین در اینجا من تردید دارم و باور نمی‌کنم که این دستاورده‌های ارجمندی که داریم و از آنها سخن می‌گوییم، مقوله‌هایی باشند که بتوانند به راحتی با هر فرآورده‌‌ از هر سنخ دیگری که مشغول همان کاری بوده است که ما هم دوهزار و پانصد یا ششصد سال پیش از این به آن مشغول بوده‌ایم، به سنجش برده شود. ما مجبوریم که شرایط روزمره و مدّون را با در نظر گرفتن این مهم که ما در دوران هخامنشی انسان‌هایی بوده‌ایم که به خلاف امروز اهل دانستن و سنجیدن بوده‌ایم و متعلق به کشوری بوده‌ایم که در آنها آدمیان فراخور توانمند‌های‌شان متمایز بوده‌اند اما هیچ سدّی مقابلشان نبوده که بتوانند طبقه‌ی خود را ترفیع دهند. برای این ترفیع شرط وجود داشته اما سدّ نه. «نامه تنسر» یکی از اسناد بی‌نظیر ارزشمندی است که در این باره برای‌مان ارائه‌ی سخن مستند می‌کند. این سند به ما کمک می‌کند تا بتوانیم بدانیم که ما در جامعه‌ای نظم‌یافته زندگی می‌کرده‌ایم که در آن حدّی برای‌مان گذاشته نشده‌ و نظم‌یافتگی آن بار اجتماعی و نه فردی می‌داشته است.

من درباره تخت‌جمشید در دو مقوله‌ی اصلی پرسش دارم: یکی درباره‌ی معماری این بنا که اگر «معماری» را آنگونه که خود می‌شناسم و می‌پسندم تعریف کنم، مطلقاً از طرح نظر کلی درباره معماری تخت‌جمشید پرهیز خواهم داشت. و دوم نقوش بَرسَم‌ها در تخت‌جمشید است. در یسنای دوم از اوستا شواهدی وجود دارند که نشان می‌دهند، در تعریف برسم‌ها در زمینه‌ای قرار می‌گیریم که صرفاً انسانی و الهی است و به حکومت هیچ ارتباطی پیدا نمی‌کند.

اما در باب معماری تخت جمشید: تا زمانی که معماری را به سبک و سیاق بسیار محدود و نارسای فرنگیان تعریف می‌کنیم، نمی‌توانیم به کمال درباره معماری تخت‌جمشید اظهار نظر کنیم. چنانکه اگر پژوهشگری گزارشی از تخت‌جمشید ارائه دهد که در آن ترسیم‌هایی در مقیاس‌های کمتر از یک پانصدم ارائه شده است، می‌توانیم گفت که این تصاویر هنوز هیچ‌‌گونه معرفی‌ای از تخت‌جمشید ارائه نمی‌کنند. به تازگی دانسته‌ایم که فضای زیرزمینی در تخت‌جمشید، فضایی فعّال بوده که معماران، کارمندان، گماشتگان، میهمانان و … از آن استفاده می‌کرده‌اند اما هیچ نقشه‌ای از این فضا در دست نداریم. از این بیش نمی‌دانیم که تخت‌جمشید چگونه بر روی سرزمینش می‌نشسته‌ است؛ آب را از کجا می‌گرفته و فاضلابش را از کجا دور می‌کرده است و بسیاری جزئیات از این دست را. این جزئیات را نمی‌دانیم زیرا تعریف معماری را از خود نیاموخته‌ایم و تصور داشته‌ایم که تعاریف معماری همان‌هایی هستند که معماران گذشته‌ ارائه کرده‌اند. حال آنکه اگر معماری را به درستی تعریف کردیم و آن را تعریف را برای بازشناسی تخت‌جمشید به کار بستیم، معتقدم هرگز به این اسنادهایی که باید گفت بسیار بازاری از آب درآمده‌اند نخواهیم ‌رسید؛ به ستایش‌کردن‌های بی‌هیچ حدِّ هر کاخی که داریم، نخواهیم رسید.

نقشه‌ای که با آن تخت‌جمشید خود را معرفی می‌کند، در هر سمت و سویی دارای اندازه‌ها و شکل‌های متفاوتی است و این بناهای در کنار یکدیگر گذاشته شده، برسازنده‌ی یک ترکیب الزاماً منطقی و زاده از فرهنگ مغرب زمین نیستند. بلکه این بناها به سیاق دیگری با یکدیگر همزیستی دارند. این نکته‌ای اساسی است. تاکید می‌کنم که ما به واقع هیچ سخن معمارانه از تخت‌جمشید ارائه نمی‌توانیم داد، تا آن زمان که یک معمار بتواند ترسیمی از آن در مقیاس از دشت به کوهپایه رسیده، ارائه دهد و نیز در جهت عمود بر آن. کسی بتواند ترسیمی در مقیاس یک بیستم از نقطه‌ای که خود تعیین می‌کنیم ارائه دهد. آشکارا هیچ کسی این کار را نمی‌کند، جز اویی که برانگیخته شده که بتواند این مقوله را به معنای درست، جامع و کاملش بداند و بخواهد به دیگران عرضه کند. بنابراین تا امروز اگر از من بپرسید که تخت‌جمشید چگونه معماری‌ای است، من هیچ سخنی جز تکرار آنچه را دیگران گفته‌اند، نخواهم داشت و جز آن تمامی گزارشات‌شان به پرسش خواهم گرفت.41348_304

دوم: ما در تخت‌جمشید کارگر ساختمانی و همچنین هنرمند به معنای کارگر هم نداریم. بلکه کسانی را داریم که از جمله نقاشی، تذهیب و حجاری می‌دانند و کار تعریف‌شده‌ای دارند. اینان هنرمند نیستند بلکه هنرآور هستند؛ کسانی که می‌توانند هنری را که از سرزمین‌های دیگر گرفته‌اند و به کمال پرورش داده‌اند، به ظهور برسانند. در میان نقش‌هایی که در دیوار‌های برونی تخت‌جمشید داریم، عنصری را پیدا می‌کنیم که به دلیل داشتن ابعاد کوچک تکثیرپذیر است و معمولاً در خط افقی تکرار می‌شود و آن نقش‌برجسته‌هایی زیر عنوان عمومی‌ «برسم»‌ها هستند. برسم‌ها نقوشی به ظاهر کوچک هستند که تعیین‌کننده‌ی تکلیف فرودآمدن یک نقش بزرگ بر روی سطح زمین و تعیین‌کننده‌ی تکلیف آن نقش‌هایی هستند که در سمت بالایی دیوار، در کتیبه‌ها قرار دارند و تکلیف نقوش بزرگ را تعیین می‌کنند و چون تکرار می‌شوند الزاماً بر ذهن می‌نشینند، شاید بیشتر از نقوش بزرگ.

این برسم‌ها یا این نقوش کوچک ظاهراً گل‌هایی هستند که به خلاصه‌ترین و زیباترین شکل ظاهر می‌شوند و می‌توانند بی‌که برای چشم آزاردهنده باشند و یا خود به لحاظ ابعاد و ضخامت‌شان آسیب‌پذیر باشند، تکرار شوند.

65373_682

هنرآوران کسانی هستند که به صورتی معنوی، گسترده و متّکی به تمامی ساکنانی که در آن شهر زندگی‌ می‌کرده‌اند، هنرآوری می‌کنند و این نقوش را خلق می‌کنند. ما به دو گونه می‌توانیم با این برسم‌ها مواجهه داشته باشیم، یکی آنکه بگوییم برسم‌ها عناصر مقدّسی هستند که برای تقدیس فضا آورده می‌شوند و زیبایی و حرمت و محیطی می‌آفرینند و برای یگانه‌کردن آدم‌ها (چه نقش آدم‌هایی که راه می‌روند و چه شاهانی که بر تخت نشسته‌اند)، عنصر مشترکی محسوب می‌شوند که سخنی درست اما ناکافی نیست. چنانکه پیشتر اشاره شد، هنرآوران اگرچه انسان‌های مستقلی نیستند اما دارای تشخّص اند. مستقل‌نبودن‌شان از آنروست که همگی یک آبشخور بسیار غنی و گسترده دارند و آن سرزمینی دارای فرهنگ دینی- مدنی- اقتصادی است. این هنرآوران هر بار که قرار است نقشی را بیافرینند، آن نقش را از راه عبوردادن از این فضاست که به ظهور می‌رسانند؛ فضایی که در آن زندگی می‌کنند. این فضا نه زندگی شاهی و نه زندگی فردی است؛ نه متعلق به بزرگان است و نه اختصاصی مردم عامّه. بنابراین هنرآوران نه از پادشاهان بلکه از این فضاست که پیروی می‌کنند. در یسنای دوم، برسم‌ها تعریف می‌شوند و آنها در این تعاریف، بی‌استثنا ارزش‌های روزمره‌ی انسانی هستند که یک سر در طبیعت و سر دیگر در ذات انسانی دارند. برسم‌ها یک وجه ظاهری دارند و وجه دیگری که بسیار عمیق و ریشه‌دار در نهاد آدمی است.

NiloofarAbi-2

از میان برسم‌ها «گل نیلوفر» ریشه در خاک دارد و در سطح آب زندگی می‌کند و با اشعه‌ی خورشید به دنیا می‌آید و غروب آن بسته می‌شود. معتقدم این زیباترین گیاه است و می‌تواند سرمشقی باشد برای انسان‌. این سمبل آن زمان ارزشمند است که بتواند بار همگانی پیدا کند و همین اعتقاد مردمی است که هنرآورِ سازنده‌ی نقش گل‌نیلوفر را به میان می‌آورد. همان فرهنگ عامه‌ای که شاهان را نیز در برمی‌گرفته، است که کار هنرآور را به آن سبک و سیاقی که می‌بینیم، هدایت می‌کند. این هدایت نه به فرمان است و نه به تقلید صرف از هنر دیگر سرزمین‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *